امروز : پنج شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۵ برابر است با Thursday 8 December 2016 | درباره ما | تماس با ما

سایت اخبار استان قزوین | اخبار قزوین

سایت اخبار استان قزوین | اخبار قزوین

سایت اخبار استان قزوین | اخبار قزوین

سایت اخبار استان قزوین | اخبار قزوین

سایت اخبار استان قزوین | اخبار قزوین

سایت اخبار استان قزوین | اخبار قزوین

انتخابات | انتخابات قزوین | سایت انتخابات قزوین | اخبار انتخابات شورا قزوین

استانداری قزوین | سایت استانداری قزوین

اخبار بوئین زهرا

اخبار قزوین

خبر قزوین

دانشگاه آزاد بوئین زهرا

شبکه اجتماعی

کلوپ

وبلاگ

  • تاریخ انتشار خبر : دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۴ | کد خبر : 33231
  • بمناسبت سالروز بازگشت آزادگان به میهن:
    اسرای سرافراز ایرانی از چند نقطه مرزی با تشریفات وارد کشور شدند و نخستین واکنش آنان بوسه بر خاک ایران و ریختن اشک شوق بود. مقام معظم رهبري سرلشگر خلبان حسین لشگری را "سيدالاسرا" خواندند و درجات نظامي وي را به او اعطا كردند.

     به گزارش تاک پرس، سرلشگر خلبان شهیدحسین لشگری در خاطرات آزادی اسارت خود می نویسد:در همان روزهای پذیرش قطعنامه یک روز از نگهبانی اطلاع دادند که ملاقاتی دارم،تعجب کردم وقتی که وارد اتاق ملاقات شدم شخصی برای اولین بار بعد از ده سال با زبان فارسی با من صحبت کرد.

     رهبر معظم انقلاب در دیدار با آزادگان فرمودند: یکی از چیزهایی که شما را، دل‌هایتان را زنده نگه می‌داشت، ‌پر امید نگه می‌داشت، یاد آن چهره و روحیه پرصلابت امام عزیزمان بود. آن بزرگوار هم خیلی به یاد اسرا بودند. حال پدری را که فرزندانش به این شکل از او دور شده باشند، راحت می‌شود فهمید… مسأله اسارت طولانی فرزندان این ملت به نوبه خود امتحان دیگری بود که ملت ما با موفقیت آن را به انجام رسانده و اسرای ما همانند ملت ایران از خود آزادمردی نشان دادند و سرانجام با موفقیت و سرافرازی به وطن بازگشتند.

    شرح زندگی

    در20 اسفند 1331 در روستای ضیاآباد قزوین خداوند پسری به خانواده لشگری اهدا کرد که نام او را حسین گذاشتند. او دوره تحصیلات ابتدائی را در زادگاهش به پایان رساند و برای ادامه تحصیل به قزوین رفت. در سال 1350 پس از اخذ دیپلم برای انجام خدمت سربازی به لشکر 77 خراسان اعزام شد. همان موقع با درجه گروهبانسومی در رزمایش مشترکی که بین نیروی زمینی و هوایی انجام می گرفت؛ حضور یافت. و با خلبانان شرکت کننده در رزمایش آشنا گردید. پس از آن شور و شوق فراوانی به حرفه خلبانی در وی ایجاد شد. به طوری که پس از پایان دوره سربازی، در آزمون دانشکده خلبانی شرکت کرد و پس از قبولی به استخدام نیروی هوایی درآمد. در سال 1354 پس ازگذراندن مقدمات آموزش پرواز در ایران، برای تکمیل دوره خلبانی به آمریکا اعزام شد و با درجه ستواندومی به ایران بازگشت. و به عنوان خلبان هواپیمای شکاری اف-5 مشغول به خدمت شد.

    فراخوانی به دزفول از زبان شهید

    شهریورماه 59 بود که برای چیدن انگور و کمک به پدرم به روستایمان در قزوین رفته بودم. همسرم که در تهران بود؛ تماس گرفت و گفت: تلگرافی از پایگاه هوایی دزفول برایش آمده. به تهران برگشتم. وقتی تلگراف را مطالعه کردم متوجه شدم که بر اثر شدت حملات عراق به مرزهای جنوب و غرب کشور، پایگاه دزفول به حالت آماده باش قرار گرفته است. همسر و فرزندم را بعلت گرمای دزفول در تهران نزد پدر و مادرش گذاشتم و راهی دزفول شدم.

    آخرین عملیات

    بیست و شش روز از شهریور 1359 گذشته بود که صدام، در جلسه مجمع ملی عراق، قرارداد 1975 الجزایر را پاره کرد و هشدار داد که ایران حق کشتی رانی در اروند را ندارد و عراق با تمام توان نظامی خود، در برابر ایران خواهد ایستاد. در همان روز هم ارتش عراق به نقاط مختلف مرزی ایران حمله کرد.

    حسین لشگری، همان روز به فرمانده پیشنهاد انجام ماموریت داد و قرار شد فردا برای پاسخ گویی به تجاوزات عراق، تانک ها و توپخانه دشمن را که در منطقه زرباتیه شناسایی شده بود، منهدم کنند.

    شرح عملیات از زبان شهید: از روز شنبه که وارد پایگاه شدم تا روز پنج شنبه که آن اتفاق افتاد جمعاً دوازده پرواز در مرز ارتش بعث عراق انجام داده بودم و در آن روز قرار بود سیزدهمین پرواز را انجام دهم. این ماموریت را داوطلبانه انجام دادم، با این که چنین ماموریت های حساسی را معمولاً رده های بالاتر مثل سرهنگ یا سرگرد هوایی انجـــام می دادند، اما من خیلی اصرار کردم تا توانستم اجازه این ماموریت ها را بگیرم، چون این برای من یک غرور ملی و دینی بود، که بتوانم به سهم خودم جواب دشمن را بدهم. به فاصله چند دقیقه بعد از گروه ما، یک گروه و بلافاصله بعد از آن هم گروه دیگری ماموریت پروازی به نزدیکی های همان منطقه را داشتند. با این حال جلسه توجیه عملیاتی ما به دلیل عدم آشنایی لیدر پروازی به منطقه چند دقیقه بیشتر به طول انجامید و ما هم که گروه یکم بودیم بعد از دو گروه دیگر پرواز را آغاز کردیم و این یعنی هوشیاری دشمن و کسب آمادگی لازم برای دفاع.

    زاویه مخصوص راکت را به هواپیما دادم و نشان دهنده مخصوص را روی هدف تنظیم کردم اما ناگهان هواپیما تکان شدیدی خورد و فرمان کنترل خود را از دست داد. مضطرب شده بودم. نمی دانستم که چه بر سر هواپیما آمده است. ولی فوراً بر خود مسلط شده و سعی کردم  هواپیما را که در حال پایین رفتن بود کنترل کنم.

    چراغ هشداردهنده موتور مرتب خاموش و روشن می شد. شاسی پرتاب راکت ها را رها کردم. در یک آن 76 راکت روی هدف ریخته شد و جهنمی از آتش زیر پایم ایجاد کــرد. می دانستم با وضعی که هواپیما دارد، قادر به بازگشت نیستم. دست راستم را به سمت دکمه ایجکت بردم. دماغ هواپیما در حالت شیرجه بود و هر لحظه زمین جلوی چشمانم بزرگ و بزرگ تر می شد. تصمیم نهایی را گرفتم و با گفتن شهادتین دسته ایجکت را کشیدم. 980 کیلومتر در ساعت! زنده ماندنم شبیه یک معجزه بود، چون در این سرعت و در ارتفاع هشت هزار پایی، پریدن از هواپیما تقریبا به معنای خودکشی بود، ولی وقتی دیدم هواپیما آتش گرفته، چاره ای نداشتم جز اینکه بپرم. ستون فقراتم آسیب دید. ضمن اینکه ضربه محکمی به پشت سرم خورد. موقعی که به زمین خوردم بیهوش شدم.

    اسارت

    چشم که باز کردم عراقی ها را بالای سرم دیدم. یک افسر عراقی با برخوردی مودبانه به من نزدیک شد و با زبان عربی گفت که قصد دارد دست هایم را ببندد. البته برخوردهای ناشایست هم کم نبود. آرام آرام هوشیاری ام را به دست آوردم و شرایطم را بررسی کردم. عراقی ها اولین اسیرشان را گرفته بودند و با تیراندازی هوایی و هلهله ابراز شادی می کردند. باز بیهوش شدم. وقتی چشم باز کردم در بیمارستان بودم. یک دکتر عراقی به انگلیسی به من گفت: تو سالم هستی، ما با اشعه ایکس بدنت را آزمایش کردیم، فقط کوفتگی داری که آن هم خوب می شود.

    در مدت اسارتم در زندان های مخابرات، ابوغریب و الرشید زندانی بودم و در نهایت ده سال پایانی را که بعد از زمان پذیرش قطعنامه بود مجدداً به زندان مخابرات بازگشتم. تا مدت طولانی زندان انفرادی بدون همدم و هموطن را در سلول شماره 65 طبقه دوم این زندان طی کردم. در این مدت به جز یک سال و نیم آخر، صلیب سرخ جهانی هم اطلاعی از من نداشت. یک گروه از اسرا که برای مدتی در مخابرات و ابوغریب با من هم سلولی بودند، بعدها خبر زنده بودنم را به خانواده ام رساندند.

    آنها قصد بهره برداری تبلیغاتی از من داشتند و سعی می کردند در موقعیت مناسب با معرفی من اعلام کنند که ایران آغازگر جنگ بوده است. به همین دلیل هم، زنده نگه داشتنم از اهمیت ویژه ای برخوردار بود و کوچک ترین اتفــاقات زنــدان من باید به اطلاع صــدام می رسید و از او کسب تکلیف می شــد. در نهایت با تسلیم نشدنم به اجرای خواسته های آن ها و سپس معرفی عراق به عنوان تجاوزگر مقدمات آزادی من فراهم شد.

    بازگشت به وطن

    لشگری

    سرلشگر خلبان حسین لشگری در خاطرات آزادی اسارت خود می نویسد:در همان روزهای پذیرش قطعنامه، آخرین اسیر ایرانی را دیدم و بعد از آن به تنهایی به مدت ده سال در زندان مخابرات بودم. تا اینکه یک روز از نگهبانی اطلاع دادند که ملاقاتی دارم. تعجب کردم. وقتی که وارد اتاق ملاقات شدم، شخصی برای اولین بار بعد از ده سال با زبان فارسی با من صحبت کرد.

     از لهجه اش مشخص بود که عرب زبان است و فارسی را یاد گرفته، او معاون وزیر امور خارجه عراق بود و به من اطلاع داد که با توافق به دست آمده با کمیسیون اسرا، تا چند روز دیگر آزاد خواهم شد.

    فردای آن روز برای زیارت به کربلا و نجف و سامرا رفتیم و دوباره به زندان بازگشتیم. این بار دیگر داخل زندان نشدم و وسایلم را که از قبل آماده گذاشته بودم برایم آوردند و به سمت ایران و مرز خسروی به راه افتادیم. آن روز با حضور نماینده صلیب سرخ و مسئولان ایرانی از مرز گذشتم و وارد خاک مقدس وطنم ایران شدم. صحنه پرشور و استقبال با شکوهی بود

    سخنان امام خامنه ای (مدظله) در خصوص شهید بزرگوار

    هیچ کس نمی تواند لحظه های ناراحتی طولانی شما را توصیف کند. همان ثانیه های رنج، همان شب های طولانی، همان تنهایی ها، همان دوری هــا و غـــربت ها، همه آن مصیبت هایی که برای انسان در زندان دشمن وجود دارد، آن اهانت ها، آن تحقیــرها، آن بی خبری ها، آن نگرانی ها و دلهره ها، آن یاد زن و فرزند و پدر و مادر و عزیزان، آن امیدهایی که انسان می بیند کأنّه رفته رفته از افق دیدش کمرنگ و خاموش می شوند و خود این، بزرگ ترین مصیبت هاست. عمل شما پیش خدای متعال محفوظ است. حسنه محفوظ است و خدای متعال، آن حسنه را در قیامت به شما برمی گرداند و آن، هنگامی است که شما از همیشه بیشتر به چنین چیزی نیازمندید.

    همه شما، رمز مقاومت و ایستادگی هستید. شما نشان دهنده این حقیقت هستید که رنج ها می گذرد و اجرها می ماند. از همه بیشتر غم و رنج این آقای لشگری بود که ما هر وقت به یاد ایشان می افتادیم، حقیقتاً غمی دلمان را می گرفت. هجده، نوزده سال زمان بلندی است؛ زمان کمی نیست که ایشان در چنگ دشمن بودند و بحمداللَّه صبر و استقامت کردند. عین این ثواب و اجری را که خدای متعال به شما می دهد به کسان شما هم می دهد؛ چون آنها هم خیلی رنج کشیدند، خیلی زجر کشیدند. گاهی می شود آن کسی که خودش در زندان است و از میهن عزیز و خانواده اش دور است، کمتر رنج می کشد، تا کسانی که در انتظار او هستند و جای خالی اش را دائماً می بینند. (رهبر معظم انقلاب)

    مقام معظم رهبری او را “سیدالاسرا” خواندند و درجات نظامی وی را به او اعطا کردند

    لشگری2

    شهید لشکری دارای 75درصد جانبازی بود. خوردن روزی بیست نوع دارو به خاطر جراحات دوران اسارت و جنگ، زندگی سختی را از نظر جسمی برای او رقم زده بود. سرانجام پس از سالها تحمل رنج و آلام ایام اسارت، روز دوشنبه هجدهم مرداد ماه 1388به دلیل عوارض ناشی از جانبازی در بیمارستان لاله تهران به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

    لشگری3

     انتهای خبر/1007/9110

    برای دریافت مهمترین اخبار عضو کانال تاک پرس در تلگرام شوید.
  • برچسب ها :
  • نظرات کاربران در "سیدالاسرا لقبی که رهبر انقلاب به سرلشگرحسین لشگری داد"

    نظرات